......
صداي تلفن از خواب بيدارم ميكنه!
حال ندارم پاشم و جوابشو بدم. خودم رو زير پتو مخفي ميكنم كه يهو يادم مياد ساعت 8 با بچه ها قرار دارم! نگاهي به ساعت ميندازم٬ ميبينم هنوزم چند دقيقه اي وقت دارم. آروم آروم دارم بلند ميشم كه دوباره يه حسي مياد سراغم و وادارم ميكنه بازم توي رختخواب دراز بكشم!
تلفن هنوز داره بال بال ميزنه!
احتمالا اميره٬ معلومه ديگه بهم اعتماد نداره! البته حقم داره چون تو اين چند وقت اخير چندين بار بهش بدقولي كردم و ... يه بار كه حسابي آبروش رو بردم٬ بنده خدا مثلا كلي مرام گذاشته بود و با خانومش منو برا شام دعوت كرده بودن ولي من با تاخير 45دقيقه ايم حسابي روسياهش كرده بودم!
امير واقعا پسر خوبيه٬ در واقع بهترين دوست منم هست ٬هم تو كار٬ هم تو درس و هم تو ورزش و ...
بالاخره تلفن از نفس ميفته! سريع پا ميشم و تلفن رو ميذارم رو منشي و بعدشم دوباره برميگردم تو رختخواب . اصلا حوصله بلند شدن ندارم . خيلي خسته ام يعني هم خسته٬ هم بي حوصله٬ هم بي انگيزه و يه جورايي هم ...
دوباره صداي تلفن در مياد از صداي زنگش خندم ميگيره٬ انگار خواهرم كه ديروز اينجا بوده آهنگ اون دو تا كله پوكها رو به جاي زنگش گذاشته!
" سلام٬ اميرم٬ ميدونم خونه اي! پاشو خودتو لوس نكن"
جوابي نميدم و فقط پلكهام رو ميذارم روي هم .
" رسول بلند شو ديگه٬ تا 10دقيقه ديگه مسابقه شروع ميشه٬ اگه نباشي ميبازيماااااااا تو رو خدا بچه ها كلي زحمت كشيدن رسيدن به فينال "
برام مهم نيست چي ميگه! انگار اصلا چيزي نميشنوم! فقط دوست دارم تا هروقت كه بشه تو رختخواب بمونم.
" چيه بچه باحال؟! نكنه بازم رسيدي به پوچي! ايول پسر٬ تو اين ماه اين چندمين باريه كه به يه همچين نتيجه بزرگي ميرسي؟! دست ما رو هم بگير با وفا!"
راست ميگه امير٬ يه چند وقتيه كه احساس پوچي ميكنم٬ البته به قول مامان بيشتر درگير مسايل فلسفي ای شدم كه تو سن و سال من و برا كسي مثه من عاديه! گرچه تو دوستام هيچكدوم دچار همچين مشكلي نشدند! اينو به مامان كه ميگم هميشه تو جوابم يه ضرب المثلي ميخونه كه "هر كه بامش بيش٬ برفش بيشتر" و بعدشم شروع ميكنه به توضيح دادن كه " آخه نيست زياد مطالعه ميكني و زيادي هم فكر ميكني و ...."
صداي امير كه حالا ديگه تقريبا داره داد ميزنه منو به خودم مياره! نميدونم تمام اين مدت داشته حرف ميزده يا نه؟!
" .... دم در خونه ام٬ تا 5 ميشمارم٬ اگه باز نكني شيشه پنجره رو ميشكنم!"
راست ميگه قبلا هم يكي دوبار اين كار رو كرده! سريع بلند ميشم و از پشت آيفون ميگم "تسليمم بابا ٬ بيا بالا" در رو باز ميكنم و دوباره تند برميگردم تو رختخواب!! يه لذت خاصي داره كه نميخوام از دستش بدم٬ بدنم حسابي كرخ شده٬ كاش ميشد تموم امروز رو همينجا بخوابم!
از تو راه پله ها صداش رو ميشنوم٬ معلومه خيلی شاکيه!
در رو باز ميکنه و مثه هميشه(البته اينبار با يه ريزه عصبانيت) اين شعر رو ميخونه "در خونه تو رونق اگر نيست مهم نيست امير که هست" و منم مثه هميشه خندم ميگيره.
بدون هيچ صحبتی پتو رو از روم کنار ميزنه و به زور بلندم ميکنه و ميبره تو دستشويي و يه مشت آب ميزنه به صورتم!
انگار ديگه مقاومت فايده ای نداره!
.........
"رسول امروز رو فرم نيستيا" صدای اميره که ميخواد توپ رو برام بندازه.
"نه خوب خوبم"
"پس ببينم چکار ميکنی" و توپ رو ميندازه. توپ رو ميگيرم و از سر بيحوصلگی دو سه نفری رو دريبل ميکنم و ميزنم تو گل! همه بچه ها خوشحال ميشن و ميريزن رو سرم! ولی من نميتونم احساسشون رو درک کنم خيلی برام مهم نيست که ببريم يا ببازيم٬ گل بزنيم يا بخوريم و ...! امير که متوجه شده از بچه ها ميخواد بيخيال بشن و بازی رو دوباره شروع کنند.
اينبار روی خط دروازه حريف به توپ ميرسم٬ توپ روی خط نگه ميدارم٬ واقعا باورش خيلی سخته٬ تو فاصله کمتر از 20 سانتيمتر اين توپ دوتا معنای کاملا متفاوت رو داره٬ يه طرف تنها به معنی يه وسيله برای رسيدن به هدفه٬ ولی طرف ديگه خود خود هدفه!!!
تو اين فکرام که تا ميام به خودم بيام ميبينم دروازه بان حريف توپ رو از جلوي پام برداشته! بچه ها حسابی کفری ميشن. برای اينکه از دلشون در بيارم تا آخر بازی دو سه تا گل ديگه ميزنم و ...
.........
با امير که ميام بيرون اون پشت فرمون ميشينه. راستش يه چند وقتيه مثه خيلی چيزای ديگه حوصله رانندگی رو هم ندارم!
نرگس کنار خيابون منتظر وايساده. وقتی ميرسيم جلوش از ماشين پياده ميشم٬ يه سلامی ميکنم و ميام عقب. خيلی تعارف ميکنه٬ زياد ازاين کارش خوشم نمياد!
تو حال و هوای خودمم و حواسم به صحبتای اونا نيست٬ ولی از لابلای حرفاشون ميفهمم که دارن درباره يکی از دوستای نرگس حرف ميزنن.
"پسر ميبينی خدا چه زن خوب و با معرفتی به ما داده٬ به فکر شوهرش که هست هيچی٬ تازه به فکر دوستای ما هم هست!"
با حرف امير تازه متوجه ميشم قضيه چيه٬ برا همينم با بی حوصلگی ميگم "نرگس خانوم٬ من تازه تو مرحله اول پوچيم٬ هروقت به اميد خدا به مرحله آخرش يعنی مرحله دهم رسيدم چشم٬ حتما٬ دستتون رو هم ميبوسم" ميدونم از اين حرفم ناراحت ميشه چون مامان هم هميشه ناراحت ميشه٬ گرچه ميدونه از ته دلم نميگم ولی بهر حال ناراحت ميشه.
امير زود ميخواد قضيه رو ماسمالی کنه "البته رسول منظورش اينه آدم اول بايد بتونه خودش رو جمع و جور کنه تا بعد ..."
نرگس که انگار درست و حسابی از اين قضيه پوچی من خبر داره با لبخندی ميگه "مردا همشون اولش پوچند٬ يعنی اصلا مردی يه نوع پوچيه٬ زن که ميگيرن تازه شايد آدم بشن٬ درست مثه همين امير عزيزم"
خيلی حوصله جر و بحث کردن ندارم٬ ميگم "من تسليمم" اونا هم يه لبخندی که حاکی از پيروزی داره ميزنن و من هم به زور ...
جلوی ايستگاه مترو که ميرسيم من و امير پياده ميشيم و نرگس ماشين رو ميبره٬ مثه اينکه با دوستاش قراره برن خريد. زياد برام مهم نيست کجاوچه خريدی. راستش خودم بهش پيشنهاد دادم٬ اول فکر کرد دارم شوخی ميکنم ولی بعد که ديد جديه٬ شروع کرد به تعريف و تمجيد و اونقدر گفت که ديگه نزديک بود حالم بهم بخوره. شانس اوردم که از ديشب تا حالا هيچی نخورده بودم!!!
.........
ساعتايی که تو شرکتيم خيلی زود ميگذره. اونقدر سرم شلوغه که متوجه گذر زمان نميشم.
"بابا وجدان کار٬ بسه ديگه٬ پاشو بريم" با صدای امير تازه ميفهمم که ساعت 6 شده و وقت کارم تموم شده.
قراره نرگس بياد دنبالمون٬ باهاش دم در پارک طالقانی وعده کرديم. مجبوريم تا اونجا رو با مترو بريم.
صف بليط خيلی شلوغه. وقتی ميبينم آدما برا يه بليط خريدن چقدر همديگه رو هل ميدن و تو سر و کله هم ميزنن حالت تهوع بهم دست ميده! دست خودم نيست اينروزا خيلی دچار اين حالت ميشم٬ حتی دکتر هم رفتم ولی هيچ نشونه ای از بيماری نداشتم!
تو مترو همه صندليها پرند٬ جلوی دوتا صندلی وای ميسيم که اگه خالی شد بشينيم. تو ايستگاه بعدی يه نفر پياده ميشه و تا ميخوام بشينم يه دختر جووني سريع سوار ميشه و از زير دست من تند ميره و ميشينه! ظاهرش که يه جورايی حالم رو بهم ميزنه! به امير ميگم "حتی يه تعارف الکی هم نکرد٬ تازه من که مطمئنا جام رو بهش ميدادم!
امير هيچی نميگه و فقط يه لبخندی ميزنه!
تو ايستگاه بعدی دوتا جا کنار دختره خالی ميشه٬ من وامير ميشينيم٬ يه چند دقيقه ای که ميگذره متوجه ميشم که دختره ميخواد باهام حرف بزنه(از نگاه کردنای مداوم و من من کردنش اينو ميفهمم) دوست دارم روم ميشد بهش بگم که حالم ازش بهم ميخوره ولی سريع از اين فکر ميام بيرون و از خدا معذرت خواهی ميکنم! که يهو دختره ازم ميپرسه " موهام خيلی سفيد شده" زير چشمی يه نگاهی به موهاش ميکنم و ميگم نه. مدام اصرار ميکنه که مطمئنم يا نه و من در حاليکه به جلو نگاه ميکنم فقط سرم رو به علامت نه تکون ميدم! مثه اينکه ول کن نيست٬ بعد چند لحظه ميپرسه "آقا شما موبايل دارين" به موبايل تو دستم نگاه ميکنم و ميارمش بالا و با تلخی ميگم "نه" يه لخندی ميزنه و ديگه خفه ميشه!
امير که شاهد ماجراست خندش ميگيره و ميگه "بدبخت همه دنبال همچين فرصتايين٬ اونوقت تو ..." سريع وسط حرفش ميپرم و ميگم امير جون٬ بعضی از حرفا اصلا خوب نيستند حتی به شوخی" و امير هم ساکت ميشه!
اين چندمين باريه که از اين اتفاقا برام ميفته. اتفاقايی که فقط شدت حالت تهوعم رو افزايش ميدن!
..........
دم در پارک نرگس تو ماشين منتظره٬ ولی تنها نيست انگار يکی از دوستاش هم باهاشه. به امير ميگم ميشناسيش٬ ميگه "صميمی ترين دوستشه٬ خانم خدابنده٬ ولی چون سيده نرگس بهش ميگه سيد٬ ما هم که تابع حکومتيم"
به امير ميگم بشينيم عقبا و اونم قبول ميکنه.
آروم تا کنار ماشين ميريم و در عقب رو باز ميکنيم و قبل از اينکه اونا بخوان پياده شن سوار ميشيم و سلام ميکنيم.
نرگس دوستش رو معرفی ميکنه٬ همونجور که امير گفته بود "سيد" و بعد ميگه "يه خبر خوب دارم براتون"
امير با هيجان ميپرسه "چه خبری؟" و من فقط با سر حرف امير رو تاييد ميكنم.
"امشب شام مهمون سيديم" امير كه معلومه كلي خوشحال شده ميگه"ايول٬ حقا که سيدی!" و چند باري به سبك تماشاچيا ميگه "سيد دوست داريم" و البته وقتي چشم غره نرگس رو ميبينه سريع ساكت ميشه!
من با بي حوصلگي ميگم "ممنون٬ مزاحمتون نميشم٬ فقط منو برسونين دم خونه٬ ماشينم امشب دستتون باشه"
نرگس ميگه "بياين ديگه٬ خود سيدم راضيه٬ تازه اينجوری امير هم تنها نيست!" سيد و امير هم با تكون دادن سر حرف نرگس رو تاييد ميكنند.
اونقدر اصرار ميکنن که کم ميارم و قبول ميکنم.
بعد از چند دقيقه ميپرسم "حالا قضيه شام امشب به چه مناسبتيه" و اينبار خود سيد كه انگار از اين سوال من كلي تعجب كرده ميگه "عيد غدير٬ امشب شب عيد غديره و ..."
عيد غدير! علی! پاک يادم رفته بود! ناخودآگاه بغض گلوم رو ميگيره و اشک از چشام سرازير ميشه٬ روم رو به طرف پنجره ميکنم که کسی نبينه. ياد جشنهای عيد غدير ميفتم که هر سال پدربزرگ ميگرفت و امسال چهارمين ساليه که ديگه نه از پدربزرگ خبريه و نه از جشن. خيلی دلم تنگ ميشه هم برا پدربزرگ و هم ...
..........
تو رستوران حتی يه کلمه هم حرف نميزنم٬ فقط گهگداری به چهره سيد نگاه ميکنم٬ يه جورايی تو چشاش علی رو احساس ميکنم٬ معصوميت علی رو و ... !
..........
برگشتنی به امير ميگم که ميخوام تنها باشم و قدم بزنم. از نرگس و سيد هم معذرت خواهی ميکنم. سيد ميگه "معلومه با ما بهتون اصلا خوش نميگذره!"
يه لبخندی ميزنم و قبل از اينکه اشکام سرازير بشن شروع ميکنم به دويدن!
تو راه همون حسهای قديمی ميان به سراغم٬ همون سوالات هميشگی و همون شعری که چند وقته که ذهنم رو مشغول کرده:
روزها فکر من اين است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خويشتنم
زکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا ميروم آخر ننمايی وطنم
مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
دلم برا خيليا تنگ شده٬ برا خدا٬ برا علی٬ برا مهدی و ...!
نميدونم چيکار کنم٬ دوباره تو هدفام دچار سرگيجه شدم٬ تو راهها و روشها٬ تو مسير!
بلند داد ميزنم "خدايا تو رو جون خودت کمکم کن٬ کمکم کن خودم رو بشناسم٬ خودت رو بشناسم٬ هدف رو بشناسم٬ مسير رو پيدا کنم و ...
ساعت حدودای 11:30 شبه٬ تو حال و هوای خودمم که صدای جيغ يه دختر منو به خودم مياره٬ سر ميچرخونم ميبينم اون طرف خيابون چندتا پسر مزاحمشن و ...
ناخودآگاه يه دادی ميزنم و به سمتشون ميدوم٬ انگار ميترسن و فرار ميکنن!
دختر رو ميبينم که رنگش مثه گچ سفيد شده. ميرم از مغازه براش يه سانديس و کيک ميخرم و ميدم بهش تا بخوره. سريع از دستم ميگيره و شروع ميکنه به خوردن٬ اونم با چه ولعی معلومه که خيلی گرسنشه! يه هزاری ميذارم رو کيفش و بلند ميشم که برم٬ صداش رو ميشنوم که ازم تشکر ميکنه٬ بدون اينکه برگردم سرم رو ميندازم پايين و ميرم و بازم همون حس و حال ...
بيست قدمی بيشتر نرفتم که دوباره صدای دختره به گوشم ميرسه که ميگه "مگه تو آدم نيستی؟ مگه احساس نداری؟ مگه ..."
سر جام می ايستم٬ سريع مياد به سمتم و ميگه "يعنی اصلا برات مهم نيست که اين وقت شب اينجا چيکار ميکنم؟ چرا تنهام؟ چرا حالم بده؟ چرا ..." هيچی نميگم و فقط نگاهش ميکنم! تو چشام نگاه ميکنه و ميگه معلومه خيلی گريه کردی٬ تو ديگه چت شده؟ عاشق شدی؟ کسيت مرده؟"
حوصله ندارم٬ سرم رو پايين ميندازم و ميخوام برم که شروع ميکنه به گريه کردن و با همون حالش ميگه "پدرم 5ساله که مرده٬ مادرم خرج من و داداش 4سالم رو ميداد٬ ولی دو سه روزه که حالش بد شده و حتما بايد عمل کنه و الا ..."
نميتونه حرفش رو تموم کنه و بعد از چند ثانيه ميگه " صاحبخونه هم گفته تا پس فردا بايد اسباب و اثاثمون رو جمع کنيم واز خونش بريم."
انگار ادامش خيلي براش سخته! به هر زحمتي كه هست همه جراتش رو جمع ميكنه و ميگه" اولش تصميم گرفتم که اينکار رو بکنم شايد يه پولی در بيارم و ... ولی ديدم نميتونم" و ساکت ميشه و فقط گريه ميکنه!
حرفي نميزنم و فقط تو چشماش نگاه ميکنم٬ يه معصوميت خاصي دارن.
بعد از چند لحظه انگار كه ديگه خسته شده باشه و نااميد و در حاليکه اشک تموم صورتش رو خيس کرده ميگه "ميدونم باورت نميشه٬ حقم داری ولی ..."
نميذارم حرفش تموم بشه٬ رو يه کاغذ شماره موبايل رو مينويسم و کاغذ رو به همراه 20هزار تومن بهش ميدم و ميگم "فردا صبح تماس بگير٬ ميام مامانت رو می بريم بيمارستان! الانم زود برو وسايلتون رو جمع و جور کن تا فردا..." ولی ديگه ادامه نميدم.
با هيجان ميپرسه "فردا چی؟" هيچی نميگم و فقط يه لبخند ميزنم و به راه ميفتم.
تا مياد ازم تشکر کنه در حاليکه بغض تو گلوم گير کرده سريع بهش ميگم "از من نه! از سيد تشکر کن!"
و دوباره اشک از چشام سرازير ميشه! اما ديگه دلم تنگ نيست ٬ نه برا خدا٬ نه برا علی و نه برا ...!
دوست نزديكتر از من به من است
وينت مشكل كه من از وي دورم
چه كنم باكه توان گفت كه او
در كنار من و من مهجورم